تبليغاتX
حسین صالحی

هنگامی که
عشق به شما اشارتی کرد، ‌از پی‌اش بروید،‌
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بال‌هایش شما را در بر می‌گیرد، ‌تسلیمش شوید،‌
گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروح‌تان کند.
وقتی با شما سخن می‌گوید باورش کنید،‌
گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد،‌ همان گونه که باد شمال باغ را بی‌بر می‌کند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان می‌گذارد، ‌به صلیبتان می‌کشد.
همان گونه که شما را می‌پروراند، ‌شاخ و برگ‌تان را هرس می‌کند.
همان گونه که از قامت‌تان بالا می‌رود و نازک‌ترین شاخه‌هاتان را که در آفتاب می‌لرزند نوازش می‌کند، ‌به زمین فرو می‌رود و ریشه‌هاتان را که به خاک چسبیده‌اند می‌لرزاند.
عشق، شما را همچون بافه‌های گندم برای خود دسته می‌کند.
می‌کوبدتان تا برهنه‌تان کند.
سپس غربال‌تان می‌کند تا از کاه جداتان کند.
آسیاب‌تان می‌کند تا سپید شوید.
ورزتان می‌دهد تا نرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می‌سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، ‌نانی شوید.

او پرنیان نوازش بال‌هایی ظریف را احساس کرد که گرد قلب فروزانش پرپر زنان می‌چرخیدند، ‌و عشقی بزرگ وجود او را تسخیر کرد... عشقی که قدرتش ذهن آدمی را از دنیای کمیت و اندازه جدا می‌کند... عشقی که زبان به سخن می‌گشاید،‌هنگامی که زبان زندگی فرو می‌ماند ... عشقی که همچون شعله‌ی کبود فانوس دریایی، ‌راه را نشان می‌دهد و با نوری که به چشم دیده نمی‌شود هدایت می‌کند
 
+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه 1386/08/15 و ساعت 5:58 PM |

انسان در عاشقی است که آزاد و رها می شود. از آنجا که انسان کمال گراست، میل به بالارفتن و رهایی از قید و بندهارا دارد. این آزادی و رها بودن حاصل نمی شود مگر در عاشقی. هنگامی این حس، به اوج خود می رسد که بدانیم به چیزی، به مفهومی، به نیرویی به هر حال به کمال، عاشق شده ایم.

عشق دنیایی، کمالی است که چشمان ما درک می کند و قطعا کامل نیست. پس اگر فقط عاشق یک ناکامل بشویم، آن آزادی و رهایی را به معنای قوی و کامل بدست نخواهیم آورد و ما می بایست به دنبال کاملترین برویم که همانا خداوند است.

البته ناگفته نماند که عشق به موجودی زمینی، تمرینی برای عشق به یگانه معبود هستی است. برای انسان، اولین و ساده ترین چیزی که درک می شود، ماده است و ما در درک کمال نیز، کمال مادیات را سریعتر از کمال در معنویات متوجه می شویم و در نتیجه زودتر می توانیم عاشق کمال مادی شویم تا کمال معنوی.

ثانیا صحیح و خطا کردن و تجربه کردن عاشقی با معشوق مادی، زمینه ای را ایجاد می کند و یا یاد گیری برای عشق اصلی است. به قول بزرگی، عشق زمینی، مثل نبرد با شمشیر چوبی است که اگر شایسته بودیم، آنگاه شمشیر فولادی عشق خداوند را میتوانی تجربه کنی........

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 1386/07/15 و ساعت 11:30 AM |
با درود

این چند ماهه سرم حسابی شلوغ بود ، درگیر برنامه علم کوه و پیش برنامه هاش بودم

ایشالا به زودی گزارش برنامه و عکسا رو آپلود میکنم

به امید پیروزی همگی

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه 1386/06/19 و ساعت 5:24 PM |
با سلام

نمی دونم چقدر با کوهنوردی آشنایید ولی این رو بگم که اگه تو قالب یه گروه چند تا برنامه بری اونم برنامه های سنگین، اون موقع این مسائل دختر و پسری که تو جامعه هست اصلا معنی نداره. چون به قول حسن آقا اون جمع تبدیل به یک خانواده میشن که افراد مثل خواهر و برادر میشن.

البته اگه از اولش با یک مدیریت درست و سالم این جریان هدایت بشه نتیجه تضمینیه.

با بعضی از دوستام که راجع به کوه صحبت می کنم با یه لبخند معنی داری میگن دخترام میان باهاتون؟

آخه یکی نیس بگه اگه یکی اهل برنامه ای هم باشه آیا ارزش اینهمه زحمت رو داره؟ یارو فکر کنم بعد از یه بار کوه اومدن پشیمون بشه و دیگه نیاد.

البته نمیشه بهشون خرده گرفت، آخه تو شرایطش که نبودن تا تجربه کنن، اونام حتما یه چیزایی میدونن که من نمیدونم.

این مطلب خیلی وقته که مونده بود تو دلم، گفتم بنویسمش تا راحت بشم

شاد باشید                                                                                        

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 1386/03/13 و ساعت 0:4 AM |
 

عکسای بیستون

 

                                                                              

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه 1386/03/12 و ساعت 1:14 AM |

 خیلی زور داره که یک ساعت گزارش بنویسی بعدش بپرهدیواره بیستون

 روز اول موقع پایین آمدن

       

 

برگشت از بیستون خرداد86    

داخل اتوبوس موقع برگشتن

به ترتیب از راست به چپ: میثاق، مصطفی، فرید، خودم، حسن آقا ،آرش

عکاس: سمیه

 

 

بدون شرح

روز دوم بعد از صعود از دیواره سرطاق(۴۰۰ متر)

در حین جواب دادن به تلفن مامانم

 

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 1386/03/06 و ساعت 5:9 PM |
تو این چند هفته مشغول تمرینات سنگنوردی و دیواره نوردی ام. حدود ۲ سال میشه تا الان که جسته و گریخته سنگ کار می کنم. ۱ سال هم هست که کوهنوردی میکنم.

از شانس خوب من واسه شروع، با دوستای خوب و مربی عالی روبرو شدم.

مربی حسن آقا جواهرپور حسن آقا جواهر پور  که بدون اغراق نفر اول کوهنوردی ایران هستن، ( البته این حرف من یا دوستام تنها نیست؛ با هرکدوم از مربیای کوه که برخورد کردم همه به این نکته اذعان داشتن و میگفتن ما شاگرد ایشون هستیم و .........) ،

دوستان دیگه ای که آشنا شدم:

دکتر چهار طاقی،میثاق، مصطفی، کامران آلبا،خانم پور صادق، رکانا،سمیه، مریم گرجانی، آقا مسعود، آرش، علی همدانی و ....

یادم میاد که اولین قله ای که رفتم، قله کلون بستک بود. آموزش صعود کرده ای از یخچالها ( صعود اتریشی). آقای جواهر پور گفتن که این اولین صعود دانشجویی تو این منطقه هست( صعود اتریشی از یخچالها). جالب بود که با کوله ای نزدیک به ۲۰ کیلو شامل وسایل فنی، چادر و .... قله ۴۱۵۰ متری رو اونم با کفش دوپوش که دفعه اول بود اونو می پوشیدم صعود کردیم. خاطره بسیار شیرینی بود. منطقه هم اون روز معرکه بود.

چنین موقعیتی برای کمتر کسی پیش میاد که تو شروع کار اینجوری درگیر کارای فنی بشه.

امسال ، حقیقتش انگیزه ای واسه سنگنوردی نداشتم؛ نه برنامه ای نه هدفی ....

با پیشنهاد برنامه دیواره علم کوه ( که ۸۰۰ متر دیواره از ارتفاع ۴۰۰۰ متری شروع میشه) انگیزه لازم واسه من ایجاد شد که کار رو شروع کنم.

تو سالن برنامه استقامت رو تا حالا کار کردم(۱ ماه)، جدیدا با مربیگری حسن آقا رو تکنیک هم کار میکنیم.

برنامه های طبیعت هم از بند یخچال شروع شد و الان تو پل خواب آخر هفته ها رو باحسن آقا برنامه میریم.

بازم میگم اگه حسن آقا نبود من یکی که از اون سطح صفر بالا تر نمیومدم، به قول حسن آقا ماها مثل جوجه هایی هستیم که قراره ایشون مارو پرواز بده.

منتظر اون روز پرواز هستم و براش تلاشم رو میکنم...........

به امید پیروزی و سربلندی همه دوستان

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 1386/02/16 و ساعت 4:40 PM |
 

                          

کاش آدما قبل از خراب شدن رابطه به فکر درست کردن بیفتن ،

 قبل از اون همون انرژی رو و یا حتی خیلی کمتر از اون رو بکار می بردن و با روحیه ای شاد و با انرژی تمام اون رو نثار همدیگه میکردن.

تصورش رو که میکنم میبینم چقدر دریغ می کنیم. آخه واسه چی؟ مگه کسی بفهمه واسش ارزش قائل هستیم از ما چیزی کم میشه؟ یا اینکه با این حرکت ثابت کردیم که ما پایینتریم؟

این مطلب رو لزوما واسه زندگی خصوصی ننوشتم. تو روزمره رو میگم. حالا چه رسد به اینکه همیشه با یکی دمخور باشی و .... به نظر من که واویلاست اونوقت. .  .     .

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه 1386/02/01 و ساعت 10:22 AM |
تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید؟ (قسمت دوم)

 عکسها=>=>--------------------->                             13 به در 86 من با حسین صالحی

اومدیم ابرقو رفتیم سراغ دو تا از دوستام که یکیشون تازه ازدواج کرده بود(محسن) و اون یکی نامزد کرده بود(اصغر)تبریک گفتیم.

 البته احمد و اکبر سالهای قبل ازدواج کردن و خیلی وقته که کم می دیدیمشون

چشمتون روز بد نبینه سراغ هرکی رو که گرفتیم رفته بود خونه بخت حساب کردم دیدم من با سه تا از دوستام هستیم که مجردیم ،دیگه اکیپمون از هم پاشید.

شبا از بیکاری گیم بازی میکردم و روزا نصفشو خواب و بقیه روز هم تو خیابون با یکی یکی از دوستای مجرد (که هم اسم خودمه یعنی حسین صالحی ) و بعضی وقتا هم با محسن(اگه خانومش اجازش می داد)

خلاصه یه شب اکیپ رو راه انداختیم واسه دوده تو باغ مهدی اینا.(دوده اصطلاحی ابرقوییه به معنی برنامه بخور بخور که معمولا تو طبیعت یا باغ برگزار میشه) چشمتون روز بد نبینه مجردا تو اقلیت بودیم. اونا داشتن برنامه می ریختن واسه ۱۳ به در واسه متاهلا ولی عملی نشد البته ما آتو هایی ازشون داشتیم که اکثریتشون هم مغلوب ما بودن ساعت ۵:۳۰ صبح برگشتیم خونه.

اوه اینو یادم رفت ، روز قبل از عید رفتم واسه سمنو ، ارده بگیرم مغازه دار گفت تموم کردیم دم عیدی همه واسه چنگال و اینا می برن تموم شده. یه دو سه ثانیه ای فکر می کردم ارده چه سودی واسه چنگال میتونه داشته باشه بعد یادم اومد که ابرقو به سمنو میگن چنگال

دوس داشتم تو تعطیلات عید برم دره باغ( کوههایی که حدود ۱۰۰ کیلومتر از ابرقو فاصله دارن) با حسین قرار گذاشتیم متاسفانه کار واسش پیش اومد نتونستیم بریم بعد واسه ۱۲ فروردین با محسن قرار گذاشتیم و گفتم خبر دست تو. ۸ صبح خبر کن بریم. نشون به اون نشون که ساعت ۹:۴۵ آقا زنگ زد که من خواب بودم. گفتم هنوزم میتونیم بریم مشکلی نیست ،گفت خانومم گفته هرجا هستی ظهر خونه باش.جریانو گرفتم چیه گفتم تو که اجازت دست خودت نبود واسه چی از خودت قول میدی؟ دیگه بایستی بگم امان از زن ذلیلی درسته که باید احترام حرف همدیگه رو نگه دارن ولی نباید آزادی همدیگه رو بگیرن. آخه یه بار دو بار ۱۰ بار ۱۰۰ بار میشه این کار رو کرد آخرش باعث تیره شدن روابط میشه . به اصطلاح این کار رو میگن برداشت از حساب عاطفی. حالا این حساب اگه خالی بشه کو تا دوباره بتونی پرش کنی پول که نیست بگی سر ۴ نفر رو کلاه بذارم درست میشه. بگذریم........

با پوزی کش اومده روز رو ادامه دادیم. شب موقع ولگردی شبانه(منظورم همون موتورسواری شبانس)

با حسین صالحی واسه فردا که ۱۳ به در بود قرار دره باغ رو گذاشتیم وبالاخره رفتیم.

۸:۱۰ دقیقه در خونشون بودم ماشاالله تا ۹:۳۰ لفتش داد.

۶۰ کیلو متر آسفالت رو تو ۵۰ دقیقه رفتیم ۴۰ تای بعدی رو تو ۹۰ دقیقه. گاهی ارتفاع شنهای انباشته رو هم به ۴۰ یا ۵۰ سانت میرسید. تو شنا ۱۰ دقیقه اول وایسادیم هردوتامون دستامون داشت از خستگی کنده میشد. دوباره راه افتادیم وپروسه ادامه داشت.

بالاخره بعد از اینکه رسیدیم حسین با تفنگ سوزنی داشت میرفت که یکدفه تریل نیرو انتظامی رو دیدیم. دوباره تفنگو گذاشتیمش تو کارتونش و دست گرفتیم رفتیم. از جلو چادر نیرو انتظامی رد شدیم که گفت آقا........

شانس آوردیم شکاربانی نبود و نیرو انتظامی گیر زیادی نداد. حسین گفت جواز داریم ولی نگو که منطقه ممنوعه بود. با هزار پاچه خواری رفتیم. جایی نشستیم که تو دیدشون باشیم تا به شکاربانی خبر ندن. دو سه بار دوربین کشیدن رو ما، دیدن بچه های خوبی شدیم و نشستیم، دیگه کاری نداشتن

۲ ساعتی اونجا بودیم بعد برگشتیم. یه جاده بهتر پیدا کردیم ایندفعه دق دلی رفت رو خالی کردیم

تو خاکی ۶۰ تا سرعت. خاکی رو ۴۵ دقیقه اومدیم آسفالت رو هم ۴۰ دقیقه. تو این سفر فهمیدم که این موتور بیشتر از ۱۰۵ کیلومتر نمیرهاز بس باد میومد اشک چشامون راه افتاده بود دوباره باد اونارو از چشمون میکند مینداخت رو عینک

سفرمون بیشتر موتورسواری شد تا گردش تو کوه

این بود انشای من..........

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه 1386/01/15 و ساعت 12:48 PM |
 

عکسای پیاده روی من و ابی

شاد باشید

 

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه 1386/01/13 و ساعت 3:3 PM |

سال نو مبارک                                                                     

تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید؟ (قسمت اول)

قبل ازعید تصمیم گرفتیم پیاده از سر دوراهی سورمق تا ابرقو بیایم(۴۵ کیلومتر). من و داداشم ابی.
بعدشم سه نفری داداشا قرار بود بریم شیرکوه.

بلیط واسه ابرقو گیرمون نیومد ، ماشین شیرازرو سوار شدیم تا سورمق اومدیم. ساعت ۴ رسیدیم.

تا ۱۵ دقیقه کنار جاده تو سرمای کویر لباس عوض کردیم و آماده حرکت شدیم.

۴:۱۵ حرکت کردیم

بعد از برنامه کویر مرنجاب، آسمون واسم جالب شده بود، نگاش میکردم(البته با اطلاعات نجومی در حد صفر)

دب اکبر و ستاره قطبی رو پیدا کردیم. آسمون خیلی درخشان شده بود،

(البته به پای آسمون بالای هزار نمیرسید)

به ابی گفتم هوا یه کم ابریه، گفت نه اون کهکشان راه شیریه ما هم .......

ما میومدیم ، دب اکبر می چرخید ، آسمون روشن می شد.............

تا صبح بشه فقط ترس ماشینا رو داشتیم آخه کنار جاده مسیر هموارتر و سفت تره، البته سگ ها هم نباید فراموش بشن

بالاخره صبح شد و ما تا ساعت ۸ راه اومدیم. دهستان(بخش) فراغه رو رد کردیم رسیدیم به مزرعه تلاش.

اونجا رو زندانیا ساختن، روزا کار میکنن شبا میرن خونه

جاتون خالی صبحونه خوردیم و ۴۵ دقیقه استراحت کردیم. راه افتادیم تا ساعت ۱۲. با خستگی رسیدیم به بوستان فراغه.منم کفش کتونی معروفم پام بود که کفی توش نداشت. بعد از ۳۵ کیلومتر دیگه داشت اذیت میکرد. با کفش اسپورتم عوضش کردم. ۱ ساعت استراحت و نهار موندیم. راه که افتادیم پاهامون کمی گرفته بود، بعد از ۱۰ دقیقه اونم درست شد.

انگار تازه راه افتادیم

تو این مسیر دوتا موضوع جالب بود یکی مزارع سمت فراغه که انتهای زاگرس هست وخیلی جالب بود و بعد از اون کویر، که تا ۸۰ کیلومتر اونترفتر پیداست. آسمون هم که وصف شدنی نبود.

تو راه ماشینا امون نمیدادن از هر ۲۰ تا ماشین حتما یکی بوق می زد اونم تو این شلوغی عید.

به هر حال روحیه می دادن و خوشبختانه به جایی نرسید که خسته بشیم

یکی از ماشینا وایساد؛ پسر خالم با زن و بچه. مسیرشون اینوری بود و از طرف مامانم پیغام داشتند.

دوباره راه افتادیم. به نزدیکای شهر رسیدیم.اینجاش جالب بود، دو سه نفری چپ چپ نگاه می کردن

فهمیدیم که با کلاه اینجوری و پیاده کسی رو تا حالا ندیدن؛ البته طبیعی هم بود.

کلاه ها رو در آوردیم به شوخی گفتیم با توریستا اشتباه نگیرن و خندیدیم

اینو که گفتیم یه جوون با هیکل متوسط سبیلو سوار موتور با پیرهن مشکی خانمش با مادرش رو سوار کرده بود و می خواست کلاس تیز بودنش رو واسه اون دو تا خانم بذاره با لهجه گفت:" خارجیا رو نگ کنک" یعنی خارجا رو نگاه کنید

ما هم که قصد داشتیم ۵کیلومتر هم تو شهر بریم تا برسیم خونه، همونجا تاکسی گرفتیم دربست اومدیم  و به این نتیجه رسیدیم که تا حالا کسی رو با کوله تو شهر ندیدن

 

ساعت ۲:۳۰عصر رسیدیم خونه. متوسط سرعت حرکت کردنمون حدود ۶ بود بعضی جاها تا حدود ۷هم رسید.

شیر کوه هم متاسفانه جور نشد، داداشا زود برگشتن تهران، تنهایی هم که حسی نمی مونه واسه کوه رفتن. اینم بیخیال شدیم

ادامه دارد..............

عکسا رو بعدا آپلود میکنم

شاد باشید 

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه 1386/01/11 و ساعت 5:25 PM |
table style="width:194px;">


 طراح قالب: رضا امین زاده

Powered By
BLOGFA.COM
table style="width:194px;">my pics